۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

13 آبان من //آغاز روز//بخش اول//ديدار با همكلاسيها//افشا آدمفروش

صبح مثل هميشه ساعت 5 بيدار شدم و تا خودمو جمو جور كردم يه نيم ساعتي گذشته بود يه چيزي خوردم .. ..ساكمو برداشتم ..شب قبل يه چيزايي آماده كرده بودم..پارچه هاي سبز...چنتا كاغذ سفيد و ما‍ژيك سبز..يه بلندگوي دستي كوچيك..يه متني آماده كرده بودم كه به عنوان بيانيه بخونم..زدم بيرون ...طرفاي ساعت 8 رسيدم روبروي دانشگاه ظاهرا" هنوز خبري نبود ولي معلوم بود دارن نامحسوس كنترل ميكنن .. راهمو كج كردم رفتم پايين مايينا توي يه كافي شاپ.. همون طرفا با يكي از بچه ها قرار داشتم .. .حدود 20 دقيقه بعد بود كه اين دوست مام رسيد و خلاصه بعد اين مدت ..يكي پيداشد تحويلمون بگيره... .. يه ساعتي اونجا بوديم تا اينكه متوجه شدم صاحب كافي شاپ شاكي شده .. زديم بيرون ..تا طرفاي دانشگاه كه ديدم اوه اوه شروع شد ..يه سركي كشيدم .. چنتا از بچه هارو ديدم رفتم طرفشون تا ديديم همديگه رو سرصدامون بلند شد.. كجايي ..زنده اي .. نگرفتنت.. شايعه بود بازداشتي.. خلاصه توضيحات كمي دادم و گذشت تا اينكه ديدم يكي اومد طرف بچه ها گفت : بريم الان فلان جا تجمع ..بريم برنامه داريم.. يه نگا بهش انداختم .. تا منو ديد .. سلام و روبوسي و چطوري ..اين حرفا.. ولي نميدونست كه من ميدونم.. رفتم عقب ..طوري نگاش كردم ..كه فهميد ..ميدونم .. رفت و توجمعيت گم شد .. منم بچه هارو جم كردم گفتم كه كي بود مارو فروخت ونوشته هامونو تحويل آقايون داد .. آخه روزي كه احضار شده بودم ..تو برگه ها اسمشو ديدم به عنوان گزارش و مطلع اسمش بود ..خلاصه اينكه ما رفتيم با بچه ها .. شروع كرديم به جمع كردن هسته راهپيمايي و ......ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر